هر روز بی تو روز مباداست

روبه روم نشستی

ولی نمی دونم همون محمدی

یا من همون سپیدم؟؟؟

نمی دونم...

نمی دونم  چرا تا من نخوام تو منو نمی بوسی؟؟؟گریه

شاید...

ولی تو باز بدون برام عزیزترینی

و من عاشق  همیشگی تو....

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

امروزادلم خیلی گرفته از بعضی ها.یه بغض بزرگ که همیشه در حال بزرگ شدنه.هیچی ارومم نمی کنه.یعنی چیزی هم نیست که ارومم کنه.چقدر سخته.چقدر تلخه که کسی تو رو نفهمه.تو رو حس نکنه.

اون روز محمد بهم گفت تو عقلت محدوده..حرف زدن بلد نیستی....چقدر دلم گرفت.نمی گم تقصیر من نبود ولی اون حرف ها هم خیلی سنگین بود...

برا من که واسشس میمرم..برا من که همه جون و تن و نفسمه..برا من که همش سکوت می کنم تا اون خوش باشه...واسه من که  کار هایی می کنم که فقط اون راضی باشه...واسه من که هر جور به خودش و خانوادش احترام می کنم....به من که هر چی می گه میکنم....اینا خیلی تلخ بود.

خدایا دارم میمیرم.بد جور ریختم به هم.مثل اینکه زیر خروارها له شده باشم.

دیگه واسه وقت هایی که با همیم منت می زاره..

واسه همه محبت هاش منت می زاره..

امروز خاله می گفت شوهر دختر دایش با شوهرش چی کارا می کنه...می گفت همیشه باهاش بد حرف می زنه ولی در عوض پسره واسش مییره...هر روز یه انگشتر یه لباس....

منکه هیچ یک از اینها رو نخواستم.خواستم؟گریه

هر چی دادی تا حد جون تشکر کردم و واسه اضافش حرفی نزدم...گریه

ولی شما چی...گریه

عاطفه خانوم اونروز واسه فرشی که برا خونمون گرفتی هزار تا منت می زاشت که کدوم پسر ٢ تا فرش می بره؟؟؟گریه

چقدر منت عزیز؟؟؟من که نخواستم...خواستم؟؟؟گریه

برا جواهری که تا حالا استفاده نکردم چقدر منت؟؟؟گریه

من فقط ازت 

عشق خواستم...

محبت خواستم...

احترام خواستم...

اعتماد خواستم...

عاشقانه پرستیدمت...گریه

خواهرانه خواستم خواسته هایت رو ...گریه

تموم انچه از دستم بر می یومد و نمیومد رو دریغ نکردم.کردم؟گریه

آه که چقدر پرم...میشنوی حرف هام رو...حسم می کنی...می بینی دیگه به تو نمی گم...به هیچ کس نمی گم...اینجوری واسه همه بهتره..اگه بهت بگم  می گی مقصر تویی...گریه

اره مقصر منم...فقط خود خود من...گریهگریه

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت٩:٠٤ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

واسه همه یه مقطعی تو زندگیش هست که می گه اون مقطع نقطه شروع یا مرگ من بود.

امروز من هم مردم هم زنده شدم...

رسیدم به جایی که باید تصمیم های جدید بگیرم...

چون این سپید که الان هست باید نیست بشه...

چون این سپید رو محمد دوست نداره....

چون خودم باعث می شم که از دستم ناراحت بشه...

ولی آخه من هیچوقت نمی خوام تنها عشقم دلش از من بشکنه...

بزار هر کس هر چی دلش می خواد بگه...

باور همام چی میشه؟؟؟

هیچی بی خیال همه چی...

دیگه حرف هام رو به هیچ کس نمی زنم...

تنها اینجا خودم رو خالی می کنم...

این جوری واسه همه خوبه...

امروز ٢ روز می شه که دعوا می کنیم...

همدیگرو اذیت می کنیم...

بهم  می گه تو باعث می شی من به خانوادم کم برسم...

خواستم ببوسمش نزاشت...

دلم می خواست اون لحظه می مردم...

انگار همه دنیا رو سرم خراب شد...

این همه از من بدت میاد؟؟؟

واسه خودم تصمیم هایی گرفتم...

دیگه هیچ وقت اذیتش نمی کنم...

نمی خوام از دستش بدم...

من دوستش دارم...خیلی زیاد

تا حالا هم زنگ نزده...

دارم میمیرم...خدا کمکم کن...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت٦:۱٠ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

تو

گران مایه ترین تصویری ،

من اگر قاب تو باشم

کافیست...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

عزیز من!

 

زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت، و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون روزگاران قبل از خطر را داشته باشد.
چیزی، قطعا خراب خواهد شد
چیزی فرو خواهد ریخت
چیزی دگرگون خواهد شد
چیزی – به عظمت حرمت – که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...
کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد، بر زمین انداخت، لگد مال کرد، و باز انتظار داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.
من، ممنون آنم که تو، هرگز، در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر، این کاسه ی نازک تن زود شکن بلورین را از دست های خویش جدا نکردی...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت٩:۳٢ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

 امشب شب آخرم می باشد ...

 شب آخر آرزوهاشب آخر رویاها ، و دیگر اینکه   امشب ، شب آخرم می باشد .

 نهال وجودم چه آسان ، به شاخه ای خشک و تکیده تبدیل شد ...

 چه آرزوها که برایش نداشتم و چه آرزوها که برایش ...

امشب شب اخر وجودم است.....

 با زوزه ی باد به خودم می آیم ! خودی که امشب ، شب آخرش می باشد .

 جان و آمال و رویاهایم را در کوله بارم ریخته ام و با تمام زیبایی ها و دلبستگی هایم وداع می کنم .

 کسی برای بدرقه نیامده . کسی برای بدرقه نیست که بیاید . اگر هم بود نباید می آمد ........

 آخر مرگم تماشایی نیست

وای چه عاشقانه میمیرم

چه معصومانه تمام خوبیهایم را به دار می اویزم

دیگر در دلم عشق نمی روید

محبت نمی روید

احساس نمی روید

بحق دارم

چرا عشق باشد

چرا محبت باشد

در صورتی که در دل او هیچ جایی ندارم

در صورتی که یگانه عشقم مرا نمی طلبد

در حالی که هیچ اعتمادی بر من ندارد

دیگر خوب می دانم که من چه نقشی در زندگی او دارم

من برای او هیچم

همین............

                                ولی این را تو بدان 

  برای ان کسی که هیچ چیز توست همه چیز هستی...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت۱٢:٥۸ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

 

من او را رها  کردم

 

تا او خود را دریابد

 

و چقدر سخت است

 

عزیزترینت را رها کنی

 

اما من آنقدر او را دوست دارم

 

که او را رها می خواهم برای همیشه

 

رها از تمامی بندها و زنجیرها

 

 

هرچند او هیچ گاه در بند من گرفتار نبود

 

چرا که من خودم اینگونه خواستم

 

و هیچ گاه برای همیشه بودن با او

 

برای او بندی نساختم

 

اما او در بند خود گرفتار بود

 

ای کاش از خود رها شود

 

                    همانگونه که من 

 با او از خود رها شدم                   

... با او از خود رها شدم                    

              کاش او نیز بامن از خود رها می شد

کاش او نیز مرا به حدی که من او را می ستایم 

دوست می داشت

کاش او نیز برای اینکه هر ثانیه کنارم باشد

بی تابی می کرد

کاش او نیز برای من از بعضی چیز ها می گذشت

کاش بودن کنار من را یا بودن کنار او را

به.......ترجیح می داد

ولی او دیواری برای خود ساخته و هرگز نمی خواهد

...که من را

او شاید هم باور ندارد با تمام صداقتم با تمام روحو جانم کنار او ماندم

آری خوب می دانم او من را باور ندارد

نمی خواهد که باور داشته باشد

و نمی داند که چه غمی در دلم می کارد

نمی داند 

نمی داند

نمی داند

   

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٤ساعت۱۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()

بی تو نه زندگی

نه خندیدن

نه راه رفتن

نه حرف زدن

حتی نفس کشیدن معنی و مفهومی نداره

محمدم به خاطر اینکه با وجودت به زندگیم معنی دادی

با تموم وجودم سپاسگذارم

 این رو باور کن که من بی تو هیچم..........

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظتوسط سپیده | محمدم چيزي بگو ()